تبليغاتX
قصه ی عشق...

قصه ی عشق...

اسير هواي تو ام

مگه ميشه اون روزو از ياد برد؟ چشاي نازش برق ميزد چقد خجالتي؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! -من همونيم كه پشت تلفن داشتم ميخوردمت حالا ميبيني چه ساكتم؟ زبونم تو دهنم نميچرخه من و يه دختر به اين ماهي!!!!!!!! خدايا ممنونم كه مارو بهم رسوندي 27 آذر روزي بود كه عمرمو پيدا كردم حالا ميتونستم راحت نفس بكشم.... آخ خدا جونم الهي من قربونت برم چقد بزرگ و مهربوني فقط عاشقا حرف دل يه عاشق ميفهمن پس عاشقا نظر بدن... حرفاي دلتونو ميتونين تو نظرات خصوصي واسم بگين. فعلا...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:53  توسط عسل جون  | 

شوخی شوخی گذاشتی رفتی و نفهمیدی جدی جدی دلم برات تنگ می شه. حالا من اینجا موندم تنهای تنها، دلم برات تنگ شده، برا لبخندای خوشگلت، برا نگاه های عاشقونت
--------------------------------------------------------------------------

وقتی تنها شدی و هیچکی برات نموند، وقتی احساس کردی هیچکی تو رو دوس نداره، کافیه دلت رو با دقت نگا کنی... مطمئنم منو اونجا پیدا می کنی
--------------------------------------------------------------------------

اگه کسی رو واقعا دوس داری ... فرصت رو از دست نده، برو بهش بگو دوستت دارم! آخه هر روز پیش نمیاد کسی رو پیدا کنی که واقعا دوستش داشته باشی

            سجاد جون دوست دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 23:53  توسط عسل جون  | 

قصه ی عشق 2

 

سلام دوستان یه قصه ی دیگه واستون آماده کردم نویسندش خودمم...

خیلی قشنگه تو ادامه مطلب بخونین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 23:44  توسط عسل جون  | 

                            

                              این پسریه منه میبینی چه نازه؟پسر داییمه.

                             رفته بودن آتلیه مدیر خوشش اومد عکسشو بزرگ کرد گذاشت تو مغازه

                                   واقعا نازه.جووووووووون چشاشو توروخدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 20:30  توسط عسل جون  | 

 

         سلام یه چند تا عکس واستون گذاشتم از هیلاری داف...

            

              بقيه تو ادامه مطلب...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:1  توسط عسل جون  | 

میمیرم برات...

           من میرم واسه همیشه     
                 
                   خستـــم از روزای ابــری         خیلی سنگینه نـگاهت 
                  دوست ندارم تو تابستون         بشینــم باز ســر راهت 
                  نمیـــخوام بـــازم خیـالت         قبـلـه آرزوهــــام شــــه 
                 تـــو بمــون و عاشقـــای         روی پُـــر غـرور و ماهت
 

آره مــن اونم که گفتــم          واسـه چشم تـو دیوونم 
آره مـن قـول داده بــودم          تـا تهش بــاهات بمونـم
ولی پس دادی نگــــامو           زیــر رگبــــــار غـــرورت 
من فقط یکــم شکستم          خوب نگام کنی همونم

 

چـمــدون رویـــاهـــامـو           دیگه برداشتم و بستم 
دیگــه عین اون قدیمــا           چشــــاتو نمیپرستــــم 
رخ تــو عین یه بـــــازی           منــو مـات قصه هـا کرد 
حالا بی اسمـم و تنها            پُــرپــاییز و شکستــــم


اینــی که حــــالا میبـینـی       دیگه مجنون چشات نیست 
دیگه وقتی نیمه شب شه       نگـران لـحظه هــات نیست 
مـــن بــرام فــرقـی نــداره        کـــه تو بــاشی یـا نباشی 
خیلـی وقته دیگه نیستی        تو دلم جـــایی برات نیست
      

از تو هیچ چیزی نـمونــده         نـه نگـــاهی و نـه یــــادی
مـــن سپردمـت به دریــــا         عـیــن یـــه مـوج زیـــــادی 
تازه فهمیدم با این عشق         زندگیـــم چقـد تلـف شـد
تــو بـــه جــای التماســم         یـــه گُلـــم بهـــم نــدادی 


   
من میرم واسه همیشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:37  توسط عسل جون  | 

نفسم

بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم          به غنچه های محبت بهار هم باشیم
...................................................
     آزمودم زندگی دشت غم است         شادیش اندوه و عیشش ماتم است
...................................................
در میان جمع مردان یا همیشه مرد باش       یا دم از مردی مزن یا یکسره نامرد باش
...................................................
بمیرم من واسه اون دلشکسته         که چون من خیری از دنیا ندیده
...................................................
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتراست      کارم از گریه گذشته به خودم میخندم
...................................................

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:35  توسط عسل جون  | 

عكس هاي عشقولانه...

عكس عاشقانه                             

براي ديدبراي ديدن باقي عكسها به ادامه مطلب برويد...

 

 

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:30  توسط عسل جون  | 

دل من دل تو...

1.      دل تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود.

2.      دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.

3.      خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندني ها قرار دهد.

4.      غرور از فرشته شيطان ، و تواضع از خاك ، انسان مي سازد.

5.      گرفتار گناه ، اسير هر دو عالم است.

6.      حقيقت رنگ كردن مردم عينكي شدن خود است.

7.      زني كه جواهر است از جواهرات براي خويش بت نمي سازد.

8.      چشم دروغگو بيشتر از معمول پلك مي زند.

9.      مطالعه يك كتاب تجربه يك زندگيست.

10.  لبخند طاق نصرتي بر دروازه دل است.

11.  كودكان خوبند اگر خلاف كردند بزرگترها را ادب كنيد.

12.  رابطه اي كه با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه مي يابد.

13.  چاله شكست پر است از انسان هاي تندرو.

14.  دوست جديد دنياي جديد است.

15. همه از عشق دم مي زنند اما عاشقان در سكوت مي ميرند.

16.  هر كس در هنگام شكست ها نشكند پيروز است.

17.  همه انسان ها در شهر خيال خويش اسطوره هايي منحصر به فردند.

18.  زندگي ساختني است نه گذراندني.

19.  جهان بزرگتر از آن است كه با كار تو خراب شود با گناه خود را خراب نكن.

20.  غرور انهدام است مغرور نباش.

21.  اي انسان بمان براي ساختن و نساز براي ماندن.

22.  امروز فرصتي است براي جبران ديروز و ساختن فردا.

23.  ارزانترين و زيباترين آرايش صورت لبخند است.

24.  بقا از آن خداست باور نداريد از گذشتگان بپرسيد.

25.  كسي كه هدف هاي بزرگ دارد بزرگ مي ميرد.

26.  در ميدان عشق قاتل و مقتول محبوب يكديگرند

            آه زندگــــــی

                                                                                                                     

1

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:14  توسط عسل جون  | 

قصه ي عشق...

قصه عشق


وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود

و اون من رو داداشي صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم

 که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهي به اين مسئله نمي کرد.آخر کلاس پيش من اومد

و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسيد.

مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.


اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم.


............


تلفن زنگ زد.خودش بود.گريه مي کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.

از من خواست که برم پيشش.نمي خواست تنها باشه.من هم اينکارو کردم.

وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.

آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت ديدن فيلم و خوردن ?

بسته چيپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسيد.

مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.


اما...من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.


.......


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد.گفت:"قرارم بهم  خورده،اون نمي خواد با من بياد.

" من با کسي قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچ کدوممون

 براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم،درست مثل يه خواهرو برادر.ما هم با هم

به جشن رفتيم.جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون،کنار در خروجي،ايستاده بودم.

تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود.

آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم.

به من گفت:متشکرم.شب خيلي خوبي داشتيم. و گونه من رو بوسيد.مي خوام بهش بگم،

مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.


اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم.


........


يه روز گذشت.سپس يه هفته،يه سال...قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ  التحصيلي فرا رسيد.

من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.

مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهي نمي کرد و من اين رو مي دونستم.

قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصيلي،

با گريه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترين

 داداشي دنيا هستي،متشکرم.و گونه من رو بوسيد.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،

من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.


اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم.


......


نشستم روي صندلي،صندلي ساقدوش،توي کليسا،اون دختره حالا داره ازدواج مي کنه،

من ديدم که بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.با مرد ديگه اي ازدواج کرد.من مي خواست

که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم.

اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدي؟متشکرم.مي خوام بهش بگم،

مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم

.اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم.


.....


سالهاي خيلي زيادي گذشت.به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من

رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده،فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت

هستند.يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه.دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.

اين چيزي هست که اون


نوشته بود:


"تمام توجهم به اون بود،آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه.

اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اين رو مي دونستم.

من مي خواستم بهش بگم،مي خواستم که بدونه که نمي خوام فقط

 براي من يه داداشي باشه.من عاشقش هستم.ا

ما...من خجالتي ام...نمي دونم....هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....


   اي کاش اين کارو کرده بودم....با خودم فکر مي کردم و گريه!

    دوستان من اين داستان رو از جايي گرفتم خوشم اومد.گذاشتم كه بخونيد...

   نظر يادتون نره...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:5  توسط عسل جون  |